حکمت و معرفت
برگزیدۀ بیانات عبد صالح، عارف بالله جناب شیخ قربان علی ترخان - رِضوانُ اللهِ تَعالی عَلَیه -
«مقدّرات» و «مشیّت» خداوند
«مقدّرات» تغییر نمی یابد، ولی «مشیّت» ممکن است تغییر یابد؛ یعنی اگر امری به مقدّرات الهی مربوط باشد، نمی شود جلوی وقوع آن را گرفت، ولی اگر به مشیّت الهی مربوط باشد، به وسیلۀ تصدّق جلوی وقوع آن گرفته می شود؛ از این رو تصدّق بسیار خوب است و جلوی بیشتر پیشامدهای ناگوار را می گیرد؛ تا می توانید گه گاه صدقه بدهید.
عدالت خداوند
«عدالت خداوند» در چهار چیز است: اوّل: برنامه، دوم: مقرّرات، سوم: قانون، چهارم: انتظامات.
«عدالت خداوند» در چهار چیز نیست و نمی تواند باشد: اوّل: خالقیّت، دوم: صانعیّت، سوم: رازقیّت، چهارم: حکمت.
البتّه خداوند در چهار مورد اخیر نیز با تبصره دارای عدالت است که در این باره مثال هایی ذکر می شود.
ذکر مثال دربارۀ خالقیّت و عدالت: انسان عقل دارد؛ از این رو برایش قانون الهی وضع شده است و او باید آن را رعایت کند و حساب پس دهد؛ ولی حیوان عقل ندارد؛ از این رو برای آن قانون الهی وضع نشده است.
ذکر مثال دربارۀ صانعیّت و عدالت: انسان در رفاه به سر می برد، در عوض بدنش در برابر عوامل محیطی مانند سرما و گرما مقاوم نیست؛ ولی حیوان در رفاه به سر نمی برد، در عوض بدنش مقاوم است.
ذکر مثال دربارۀ رازقیّت و عدالت: خداوند برای هر مخلوقی متناسب با ساختمان بدنش روزی می رساند. غذای انسان نان، برنج، کره، عسل، خرما و دیگر غذاهای باکیفیّت است، ولی غذای حیوانات به این کیفیّت نیست؛ چون معدۀ انسان با غذاهای باکیفیّت سازگاری دارد و معدۀ حیوانات با چیزهای دیگر.
ذکر مثال دربارۀ حکمت و عدالت: در این باره می توان جریان حکمت آمیز حضرت مریم(س) و تولّد حضرت عیسی(ع) را ذکر کرد. وقتی که حضرت عیسی(ع) متولّد شدند مردم به حضرت مریم(س) که بسیار عفیف و محترم بودند تهمت زدند و ایشان بیش از اندازه احساس شرمساری کردند؛ امّا آنگاه که حضرت عیسی(ع) لب به سخن گشودند حضرت مریم(س) از اینکه خداوند در حقّشان چنان لطفی بزرگ کرده بود فوق العاده احساس سربلندی کردند.
مهربانی خداوند
اینکه خداوند ارحم الرّاحمین است، چنین است که مثلاً مادری، یگانه پسری جوان و بلندقامتِ خوش اندام داشته باشد؛ پسر را در برابر چشمان مادر ماشین بزند و او در خون خود دست و پا بزند و بمیرد. آن مادر چطور دلش می سوزد؟! وقتی که ما کَکی را می کُشیم، خداوند همان طور به آن کک رحم می آورد. مهربانی خداوند به مخلوقاتش بدین پایه است.(1)
------------------
1- با این همه انسان مجاز است حشرات موذی را از خود دفع کند.
ارتباط با خداوند
برای بهره بردن از برق باید وسیلۀ مورد استفاده مانند تلویزیون سالم باشد و همچنین به برق وصل شود. «ارتباط با خدا» نیز چنین است. خداوند در همه جاست و بر هر چیز احاطه و نفوذ دارد؛ امّا اگر انسان بخواهد با خدا ارتباط برقرار کند، باید درونش سالم باشد و همچنین به او وصل شود.
اراده و نیّت
خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:
يَمْحُو اللهُ مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِندَهُ اُمُّ الْكِتَابِ.
«خدا هر چه را خواهد محو و هر چه را خواهد اثبات می کند و اصل کتاب در نزد اوست.»(رعد / 39)
می فرماید آنچه را که مقرّر کرده ام، تغییر می دهم؛ می نویسم و پاک می کنم؛ همه چیز تحت قدرت من است. شاید چنین به نظر بیاید که این امر با اوصاف خداوند از جمله عدالت او تناسب ندارد، امّا چنین نیست؛ زیرا در هر عملی اراده و نیّتِ عامل آن شرط است و این به اراده و نیّت انسان مربوط می شود؛ مثلاً فردی کافر با گفتن کلمۀ «لا اِلهَ اِلَّا الله» رستگار می گردد، این به اراده و نیّت وی مربوط می شود که درست و آگاهانه بوده است.
خداوند می فرماید عمل هر کس خلاف باشد، برای وی گناه می نویسم و بلا مقرّر می دارم، امّا همین که بازگشت و اراده و نیّتش درست و آگاهانه شد، آنها را پاک می کنم و او رستگار می گردد.
هدف از آفرینش انسان و سپاسگزاری او در برابر نعمت های خداوند
خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:
وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ.
«جنّ و انس را نیافریدم مگر برای اینکه مرا عبادت کنند.»(ذاریات / 56)
بعضی «لِیَعبُدُون» را، به معنای تا مرا عبادت کنند، به «لِیَعرِفُون»، به معنای تا به من معرفت یابند، تأویل کرده اند؛ زیرا انسان تا به کسی شناخت نیافته است، به او ارادت نمی ورزد و خدمت نمی کند؛ یعنی در رابطۀ انسان با دیگران باید اوّل شناخت باشد، آنگاه ارادت و خدمت؛ در رابطۀ انسان با خدا هم باید اوّل معرفت باشد، آنگاه عبودیّت؛ بنابراین خداوند انسان را آفریده است تا به او معرفت یابد و در عبودیّت وی به سر برد و همچنین در سایۀ کار و تلاش از نعمت های گوناگون این عالم به خوبی بهره مند شود و خالق آنها را قلباً و قولاً سپاسگزار باشد و از آنچه دارد به نداران نیز کمک کند؛ وقتی هم که از دنیا رفت، از نعمت های آن عالم بهره مند شود. نعمت های آن عالم، اصل است و نعمت های این عالم فرع و بدل آنهاست.
در تهیّۀ «نان» بیش از دو هزار عامل دخیل است؛ از این رو بعد از صرف آن باید بگویی: «اَلْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعَالَمِين»؛ یعنی خدایا! به جهت نعمتی که برایم ارزانی فرموده اید از حضرت عالی سپاسگزارم و چون نمی توانم تک تک عوامل تهیّۀ آن را سپاس گویم، به جای آنها نیز شما را سپاس می گویم که پرورش دهندۀ آن عوامل و تمام عوالم هستید. در اینجا «رَبِّ الْعَالَمِين» این معنی را می رساند؛ بدین جهت بعد از «اَلْحَمْدُ لِله» باید آن را بگویی.(1)
سعدی همۀ این سخنان را در یک بیت خلاصه کرده است، می گوید:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری
------------------
1- آقای ترخان(ره) بعد از صرف غذا دست و دهانشان را می شستند سپس شکر خدا را به جا می آوردند.
عبادت خداوند و عبادت شیطان
خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:
اَلَمْ اَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ اَن لَّاتَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ.
وَ اَنِ اعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ. وَ لَقَدْ اَضَلَّ مِنكُمْ جِبِلًّا كَثِيرًا اَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ.
«ای بنی آدم! آیا با شما عهد نبستم که شیطان را عبادت نکنید، همانا او دشمن آشکار شماست. و مرا عبادت کنید، این راه راست است. و خلقی بسیار از شما نوع بشر را به گمراهی کشید؛ آیا هنوز عقلتان را به کار نمی بندید؟!»(یس / 60 تا 62)
یک معنای «عبد بودن» این است که انسان به جهت محبّت و ارادتی که به کسی دارد، همواره طوری عمل کند که خوشایند او باشد.
خداوند که می فرماید: لَاتَعْبُدُوا الشَّيْطَان؛ شیطان را عبادت نکنید، یعنی کارهایی را که خوشایند شیطان است، انجام ندهید. و اینکه می فرماید: وَ اَنِ اعْبُدُونِی؛ و مرا عبادت کنید، یعنی کارهایی را که خوشایند من است، انجام دهید.
سوگند به خداوند و مقدّسات
سوگند به خداوند و مقدّسات، آن هم به جهت امور نه چندان مهم، شایسته نیست. اشخاصی هستند که سوگند آنان این گونه است: «به جان عزیز آقا امام زمان(ع) فدا شوم!» راست می گویم؛ یا اینکه، فلان کار را انجام دهید.
دلیل سوگند یاد نکردن خداوند به «روز قیامت» و «نفس لوّامه»
و به حال اوّل برگشتن خطوط سر انگشتان انسان ها در روز قیامت
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
لَااُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ. وَ لَااُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ.
اَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ اَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ. بَلَى قَادِرِينَ عَلَى اَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ.
«سوگند یاد نمی کنم به روز قیامت. و سوگند یاد نمی کنم به نفس لوّامه. آیا انسان پندارد که ما دیگر استخوان های(پوسیدۀ) او را جمع نمی کنیم؟ بلی(استخوان های او را جمع می کنیم) در حالی که ما قادریم سر انگشتان او را منظّم درست گردانیم.»(قیامة / 1 تا 4)
به چیزی سوگند یاد می کنند که طرف مقابل به آن شناخت داشته باشد. و چون روز قیامت حقیقت دارد ولی هنوز به واقعیّت نپیوسته است و احوال آن برای مردم ناشناخته است، می فرماید: به روز قیامت سوگند یاد نمی کنم؛ یعنی احوال روز قیامت را که درک نکرده اید، برای چه بدان سوگند یاد کنم.
و چون نفس لوّامه نادرترین حالت نفس است و منزلت و احوال آن برای مردم ناشناخته است، می فرماید: به نفس لوّامه سوگند یاد نمی کنم؛ یعنی منزلت و احوال نفس لوّامه را که درک نکرده اید، برای چه بدان سوگند یاد کنم.
گفتنی است که از عهدۀ روز قیامت فقط نفس لوّامه بر می آید. و عظمت روز قیامت دلیل بر عظمت نفس لوّامه است.(1) باری در بیان اهمّیّت نفس لوّامه همین بس که در سایۀ آن حضرت علی(ع) به چنان مقامی باعظمت در نزد خدا رسیده اند.
و اینکه می فرماید: بَلَى قَادِرِينَ عَلَى اَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ؛ بلی قادریم که سر انگشتان او را منظّم درست گردانیم، در اینجا منظور از «بَنَان»(سر انگشتان)، خطوط سر انگشتان است که از روی آن اثر انگشت می گیرند. در روی کرۀ زمین نمی توان دو نفر را یافت که خطوط سر انگشتانشان مثل هم باشد. می فرماید: ما در روز قیامت خطوط سر انگشتان انسان ها را نیز به حال اوّلش برمی گردانیم.
------------------
1- چون قیامت، ظهور تمام و کمال حقیقت انسان در مرتبۀ نفس لوّامه است.
ادب خداوند
در خداوند چنان ادبی هست که روز قیامت بعضی از گنهکاران را خودش در حال خصوصی محاکمه خواهد کرد تا هیچ کس از گناه آنان مطّلع نشود. و در هنگام محاکمۀشان هم طوری با آنان سخن خواهد گفت که گویا از بندۀ گنهکارش خجالت می کشد.
علّت سختی های روز قیامت
فرموده اند: از استاد سؤال شد سختی های روز قیامت که قرآن آن را توصیف می کند، در حالی خواهد بود که هنوز انسان در دادگاه الهی محکوم نشده است. این امر چگونه با عدالت خدا جمع می شود.
فرمودند: «در این دنیا اکثر انسان ها به فکر خود هستند، به فکر دیگران نیستند و برای خود تلاش می کنند، برای دیگران تلاش نمی کنند، سختی های روز قیامت عوض این است.»
***
هر کس در این دنیا به فکرمردم باشد، خداوند هم در روز قیامت به فکر او خواهد بود.
***
سخت ترین عذاب در روز قیامت شرمساری از گناه است.
خورشید روز قیامت
خداوند حضرت علی(ع) را به منزلۀ ماه و حضرت فاطمۀ زهرا(س) را به منزلۀ خورشید آفریده است. در تاریکی قیامت وقتی که فاطمۀ زهرا(س) بسان خورشید ظاهر می شوند، در دل و دیدگان کسانی که در این دنیا به خاندان آن حضرت یاری رسانده اند، نور و روشنی پدید می آید.
تبصرۀ خداوندی
خداوند متعال محبّت و حرمت به پیغمبر اکرم(ص) و اهل بیت آن حضرت را برای بندگانش تبصره قرار داده است که در روزهای سخت قیامت به دردشان خواهد خورد.
بی توجّهی به وعدۀ خداوند
زمانی شهرداری اعلام می کند که مثلاً تا ده سال آینده در فلان منطقه طرح خیابان کشی اجرا خواهد شد. همین که مردم و بنگاه داران از این موضوع باخبر می شوند، قیمت خانه ها و مغازه هایی که به طرح می افتد به شدّت کاهش می یابد و قیمت خانه هایی که در آینده برِ خیابان واقع می شود به شدّت افزایش می یابد و همه براساس آن طرح، برنامه ریزی و حساب و کتاب می کنند؛ در حالی که ممکن است شهردار بعدی طرح را لغو کند. پروردگار عالمیان که هیچ گاه خلف وعده نمی کند، می فرماید روزی من کوه ها، زمین، ماه، خورشید، ستارگان و همۀ این تشکیلات را به هم خواهم زد و قیامت خواهد شد پس تا فرصت دارید به حساب و کتابتان برسید؛ امّا اکثر مردم به آن اهمّیّت نمی دهند.
اخلاق محمّدی(ص)
اگر می خواهید کسی از شما گریزان نباشد، دارای «اخلاق محمّدی(ص)» باشید.
اخلاق، صبر، مدارا، مروّت
چهار چیز است که اگر انسان بدانها دارا باشد در زندگی اش آرامش، آسایش و نشاط خواهد داشت و دوستش از دشمنش بیشتر خواهد بود و اگر بدانها دارا نباشد در دنیا و آخرت بدبخت خواهد شد، آنها عبارتند از:
اخلاق
صبر
مدارا
مروّت
- اخلاق: یعنی اینکه انسان ناملایمتی، ناهنجاری، ناعدالتی، جور، جفا و ستم دیگران را با نرمی، مهرورزی و نیکی پاسخ گوید و به این طریق برای آنان درس اخلاق بیاموزد و بدی اخلاق، رفتار و کردارشان را به نیکی مبدّل کند که این خود معنای امر به معروف و نهی از منکر است.
در برابر همین اخلاق پیغمبر اسلام(ص) است که خداوند متعال خطاب به آن حضرت می فرماید:
إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ.
«همانا تو به نیکوخلقی عظیم آراسته ای.»(قلم / 4)
- صبر: انسان در طول عمر خود با ناملایمات بسیار مواجه می شود؛ مانند مرگ نزدیکان، بیماری و زیان مالی که باید در برابر اینها صبور بود و صبور بودن یعنی بی اعتنایی به ظواهر مادّی و تعلّقات دنیوی و تحمّل کاستی ها و سختی ها. انسان صبور هرگز به عیش مردم حسد نمی ورزد و به کاستی های خود توجّه نمی کند.
- مدارا: یعنی اینکه مثلاً شخصی از خانه بیرون می آید می بیند فردی بیگانه با پسرش مشاجره می کند؛ آن وقت وی نباید فوری طرف را محکوم کند و با او درگیر شود؛ بلکه باید پس از پرس و جو دربارۀ قضیّه و بررسی آن قضاوت کند. بدون مدارا، تحمّل هم نخواهد بود؛ همچنین بدون تحمّل، مدارا نخواهد بود؛ این دو لازم و ملزوم همند.
- مروّت: یعنی اینکه مثلاً شخصی در هوای سرد لباس گرم پوشیده است و یک نفر را می بیند که لباس گرم ندارد و از شدّت سرما به خود می لرزد؛ در این صورت اگر وی لباس خود را به آن فرد ندهد یا نتواند برایش لباس بخرد، حداقل باید او را به جایی مناسب برساند تا گرم شود.
یا اینکه مثلاً خودت دارای امکانات خوب هستی ولی از نزدیکان یا همسایگانت و یا فردی بیگانه امکانات بسیار ناچیز دارد؛ در این صورت باید به آن فرد ندار هر چند اندک مساعدت کنی.
یا اینکه مثلاً شخصی به مقداری پول نیاز دارد؛ یک نفر از قضیّه باخبر می شود و مبلغی در اختیار وی می گذارد؛ آن وقت شخص نیازمند باید از آن پول مقداری را که لازم دارد بردارد و بقیّه اش را به طرف برگرداند.
این چهار صفت در هر کس باشد، همه به او محبّت می کنند.
صابر، شاکر، قانع
انسان باید اوّل «صابر»، دوم «شاکر» و سوم «قانع» باشد و اگر چنین باشد هم در دنیا آسوده می شود هم در آخرت.
نباید بر آنچه از دست می رود، دل تنگ شد
و نباید بر آنچه به دست می آید، شاد شد
لِكَيْلَا تَاْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَ لَاتَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللهُ لَايُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ.
«هرگز بر آنچه از دست شما رود دل تنگ نشوید و به آنچه به شما رسد(مغرور و) شاد نگردید و خدا دوستدار هیچ متکبّر و خودستایی نیست.»(حدید / 23)
عرفا در هر حال به این آیه عمل می کنند. آن که اهل معرفت است، هر گاه چیزی به دستش بیاید، چون می داند هر آنی ممکن است از دستش برود، از ابتدا آن را نیست فرض می کند؛ بنابراین شاد نمی شود؛ از این رو چنانچه روزی از دستش برود، دل تنگ هم نمی شود.
***
فزونی مال و ثروت مهم نیست؛ بلکه مقدار بهره و لذّتی که انسان از آن می برد، مهمّ است.
چهار چیزی که اعمال نیک انسان را فاسد و آثارشان را خنثی می کند
چهار چیز است که اعمال نیک انسان را فاسد و آثارشان را خنثی می کند؛ چنان که سرکه عسل را فاسد و اثرش را خنثی می کند. البتّه عمل در دفتر اعمال انسان به جای خود می ماند ولی اثرش از بین می رود. آن چهار چیز عبارتند از:
عمل انسان با خلوص نیّت یا قربةً الی الله نباشد.
عمل انسان با صدق دل یا رضای خاطر نباشد.
انسان رحم و انصاف نداشته باشد؛ مثلاً در صورتی به خلق احسان و خدمت کند که به چشم بیاید نه در صورتی که بجا باشد. یا اینکه خیّاطی کند و از مشتریان دستمزد یکسان بگیرد، امّا لباس یکی را که آشناست با دقّت و لباس دیگری را بی دقّت بدوزد.
رابطۀ انسان با خدا یا مردم گسسته باشد. گفتنی است که اگر رابطۀ انسان با مردم برای خدا و از روی انسانیّت نباشد بلکه به جهت رودربایستی باشد، دوامی نخواهد داشت.
رعایت این چهار مورد از «آداب معاشرت» است و معاشرت امری است پسندیده؛ از این رو نباید به مردم بی اعتنا بود؛ بلکه باید آن قدر برایشان ادب و معرفت نشان داد و قوّۀ جاذبه داشت که این امر به معاشرت و مجالست با آنان منجر شود.
باری پیغمبر اسلام(ص) همواره در رعایت این موارد اهتمام داشتند و با فروتنی و خوش رویی با مردم رفتار می کردند و به همه رحم می آوردند؛ بدین جهت انسان باید اخلاق را از آن حضرت بیاموزد.
خداوند متعال در تعریف اخلاق پیغمبر اکرم(ص) خطاب به آن حضرت می فرماید:
إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ.
«همانا تو به نیکوخلقی عظیم آراسته ای.»(قلم / 4)
اگر اخلاق، صبر، حوصله، ادب و معرفت نداشته باشیم و نحوۀ زندگی را ندانیم، نمی توانیم از اسلامیّت بهره ای ببریم.
انسان به مثابۀ عدد یک است
صفر چون در کنار عدد یک قرار گیرد، ارزش آن را ده برابر می کند؛ یعنی «1» می شود «10». و چون در کنار عدد دو قرار گیرد، ارزش یک را بیست برابر می کند؛ یعنی «2» می شود «20».(1) و چون در کنار عدد بیست قرار گیرد، ارزش یک را دویست برابر می کند؛ یعنی «20» می شود «200». حال چنانچه صفر در کنار مثلاً حرف «م» قرار گیرد(0م) یا در کنار حرف «ن» قرار گیرد(0ن) بر ارزش آنها نمی افزاید؛ برای اینکه عدد یک شایسته است؛ یعنی شایستگی فزونی یافتن دارد به طوری که وقتی صفر در کنارش قرار می گیرد بر ارزش آن می افزاید؛ امّا حرف «م» یا «ن» این شایستگی را ندارد.
انسان نیز به مثابۀ عدد یک است؛ یعنی شایستگی فزونی یافتن دارد و صفر بر ارزش او می افزاید. شخصیّت انسان به منزلۀ «یک» است و هر نعمت و یا عمل نیکی به منزلۀ «صفر».(2) برای مثال: اگر انسان از نعمت تعلیم بهره مند شود، معرفتش فزونی می یابد؛ آنگاه صفری بر یک که شخصیّت اوست افزوده می شود و «1» می شود «10». یا اینکه شخصی هنگام رو به رو شدن با دیگران در سلام دادن پیش دستی می کند؛ پس صفری بر یک افزوده می شود. علاوه بر این سلام را مؤدبانه می دهد؛ پس صفری دیگر بر یک افزوده می شود. همچنین با طرف احوالپرسی می کند؛ پس صفری دیگر بر یک افزوده می شود. بدین ترتیب «1» که شخصیّت اوست می شود «1000». انسان اشرف مخلوقات است و ملائکه در پشت سر او نماز می خوانند؛ از این رو باید خدادوستی، سخاوت، رفاقت، معاشرت و مجالستش از روی حساب و کتاب باشد؛ طبیعت، سیرت، صورت، عادت و خصلتش مرتّب و کامل باشد؛ آن وقت در هر مورد صفری بر یک افزوده می شود که شخصیّت اوست. این است که سخن گفتن دربارۀ انسان نظیر علم عدد است.
باری انسان باید همواره مانند یک شایسته باشد؛ یعنی شایستگی فزونی یافتن داشته باشد تا صفر بر شخصیّتش بیفزاید.
وانگهی انسان ها همانند عدد یک از لحاظ «خلقت» یکسانند؛ امّا همچون تعداد صفرهای اعداد مختلف از لحاظ «طبیعت» متفاوتند.
------------------
1- عدد یک در سایر اعداد(به جز صفر) سریان دارد؛ به عبارت دیگر کثرت مراتب اعداد در حقیقت تکرار واحد است؛ مثلاً بیست همان یک است که بیست بار تکرار شده است.
2- در لغت عرب خیر و شایستگی در زندگی از معانی «نعمت» است.
شخصیّت
«شخصیّت» سیصد و یک معنی دارد. شخصیّت انسان از «سیرت» او نشئت می گیرد و سیرت انسان به خودِ خداوند برمی گردد.
چهار عامل شخصیّت را بروز می دهد که عبارتند از:
کمالات
معرفت
ادب
لیاقت
ذکر مثال برای شخصیّت: فردی را ببینید که پیراهن وصله داری پوشیده است و خودش نیز آبرومند به نظر می آید. او را قسم بدهید که راستش را بگویید، آیا نادارید این لباس را پوشیده اید یا دارایید خودتان چنین لباس پوشیده اید. وی راستش را بگوید که نادار است. در آن هنگام نیاز او را برطرف کنید، این یعنی شخصیّت.
یا اینکه یک نفر سگی را در خرابه ای می بیند که پایش شکسته و زمین گیر شده است. وی از روی احساسات انسانی پای آن سگ را شکسته بندی می کند و برایش غذا می دهد. و در آن حال کودکان از بیرون خرابه تکّه استخوان یا کلوخی پرتاب می کنند و به سر آن شخص می خورد؛ امّا او ناراحت نمی شود، این یعنی شخصیّت.
چه بسا پای سگی را در گوشه ای از یک مملکت بشکنند، بدان جهت خداوند به آنجا بلایی بفرستد.
«شخصیّت»، «شهامت» و «شجاعت» در زنان
در زنان «شخصیّت» هست ولی «شهامت» و «شجاعت» بسیار کم دیده می شود.
معنای تقوا
اِنَّما یَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ المُتَّقینَ.(مائدة / 27)
«خداوند فقط از تقواپيشگان می پذيرد.»
یعنی به غیر از افراد باتقوا اشخاص دیگر هر عملی نیک انجام دهند خداوند آن را نمی پذيرد.
و امّا معنای «تقوا» چیست. تقوا را اغلب پرهیزکاری معنی کرده اند؛ ولی تقوا جنبه ای در انسان است که هفتاد و سه معنی دارد و در اینجا سه تا از آن معانی بیان می شود.
معنای اوّل: تقوا یعنی معرفت، ادب، فهم، کمال، لیاقت، مدیریّت، انسانیّت، شخصیّت، شهامت، شجاعت، صداقت، سخاوت، رحمت، رأفت، رقّت، شفقت، عطوفت، محبّت، مودّت، عفو، جود، کرم، فضل و... . شخص باتقوا هزار تا صفت جمیله را داراست و صاحب قلب سلیم است.
معنای دوم: تقوا یعنی قوی بودن، بادوام بودن، محکم بودن، مستحکم بودن و... .
معنای سوم: تقوا یعنی همواره بر یک حال بودن. شخص باتقوا یکرنگ و یکنواخت است. هر قدر غم، غصّه، محنت و مصیبت داشته باشد محبّت و ایمانش به خدا کمتر نمی شود، بلکه بیشتر هم می شود.
گفتنی است که هر کس دارای تقوا باشد عالم مادّه و عالم معنا را خوب در می یابد. همچنین هر کس تقوا داشته باشد شاید زمانی از راه راست منحرف شود، امّا سرانجام باز می گردد، ممکن نیست بازنگردد؛ چون دلش به آسمان روزنه ای دارد.
انفاق، نیکی و تقوا
(تفسیر آیه به آیه)
عسل و کره هر کدام طعمی جداگانه دارد و هر دو خوش مزه است؛ ولی اگر اینها با هم قاتی شود، از عسل یا کرۀ خالی خوش مزه تر و دلچسب تر می گردد.
هر کدام از آیات قرآن نیز معنای جداگانه دارد؛ ولی اگر بعضی از آیات در کنار بعض دیگر معنی شود، معنایی روشن تر و کامل تر به دست می آید؛ نظیر این آیات:
خداوند متعال می فرماید:
لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ.
«شما هرگز به نیکی نخواهید رسید؛ مگر از آنچه دوست می دارید، در راه خدا انفاق کنید.»(آل عمران / 92)
و در جای دیگر می فرماید:
تَعَاوَنُواْ عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى وَلاَ تَعَاوَنُواْ عَلَى الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ.
«باید در نیکی و تقوا به یکدیگر کمک کنید؛ نه بر گناه و ستمکاری.»(مائدة / 2)
در آیۀ اوّل لازمۀ «رسیدن به برّ یا نیکی»، «انفاق از آنچه انسان دوست می دارد» ذکر شده است. و در آیۀ دوم کلمۀ «برّ» همراه «تقوی» آمده است.
وقتی که این دو آیه در کنار هم معنی می شود، معلوم می گردد «انفاق از آنچه انسان دوست می دارد» و «نیکی» باید با «تقوا» توأم باشد؛ و الّا در نزد خداوند مطلوب و مقبول نمی شود.
انسان، اشرف مخلوقات
خداوند انسان را مرتّب، مزیّن و مجلّل آفریده است. انسان اشرف، افضل، ارشد و اکمل مخلوقات است. حال اشرف مخلوقات که انسان است، اشرف انسان ها چه کسی است؟
خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:
إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ واُنْثَى وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا
إِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ اَتْقَاكُمْ.
«به درستی که ما همۀ شما را نخست از مرد و زنی آفریدیم. آنگاه شما را شعبه های بسیار و فرق مختلف گردانیم تا همدیگر را بشناسید، همانا گرامی ترین شما نزد خدا باتقواترین شماست.»(حجرات / 13)
پس اشرف انسان ها نیز کسی است که «تقوا» داشته باشد. و مافوق انسان های اشرف هم خاتم الانبیا حضرت محمّدالمصطفی(ص) و اهل بیت ایشان هستند.
انسان، برابر با کلّ عالم
انسان اشرف مخلوقات و سرور کائنات است و بر جنّ و ملک برتری دارد. تمام ملائکه یک عالم هستند؛ امّا هر کدام از انسان ها یک عالم است و با کلّ عالم، یعنی هیجده هزار عالم برابر است؛ بلکه هر کدام از اعضای انسان برابر با هیجده هزار عالم است و هر نَفَسی که انسان می کشد با یک عالم برابر است.
ارزش و مقام انسان
انسان اشرف مخلوقات است؛ یعنی از زمین به این بزرگی و از سیّارات دیگر که بعضی از آنها از زمین بزرگ تر است و از خورشید که چندین برابر زمین است و از ستارگان که بعضی از آنها چندین برابر خورشید است و از عالم بهشت و جهنّم و از عالم حجابات که بالاتر از اینهاست و هیچ کس از آن خبر ندارد و از عالم های دیگر که بالاتر از عالم حجابات است و از جنّ و ملک انسانْ اشرف است؛ البتّه مقام انسان عادی و حتّی دیوانه این است چه رسد به مقام شخصی با خصوصیّات کامل انسانی که وصف ناپذیر است؛ بنابراین هیچ کس را نباید مسخره کرد، حتّی دیوانه را.
انسان موجودی بسیار ارزشمند، مهم و خارق العاده است. «ارزش و مقام انسان» فوق العاده باورنکردنی است؛ از این رو شناخت انسان بیش از اندازه اهمّیّت دارد و رعایت ادب و احترام در روابط انسانی امری ضروری است؛ البتّه انسان ها نیز با هم فرق دارند؛ از همۀ جهات فرق دارند.
بیان ارزش و مقام انسان در تفسیر سورۀ عصر
انسان اشرف مخلوقات و ارشد کائنات است و اگر ایمان بیاورد و عمل صالح انجام دهد و طرف دار حق باشد و صبر کند، خارق العاده می شود.
احیای نفس و قتل آن
خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:
مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ اَوْ فَسَادٍ فِي الاَرْضِ فَكَاَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا
وَ مَنْ اَحْيَاهَا فَكَاَنَّمَا اَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا.
«هر کس نفسی را بدون حقّ قصاصی و یا بی آنکه فساد و فتنه ای در زمین کند، بکشد، چنان باشد که همۀ مردم را کشته است و هر که نفسی را حیات بخشد(از مرگ نجات دهد) مثل آن است که همۀ مردم را حیات بخشیده است.»(مائدة / 32)
معلّم وقتی که در کلاسِ درس می خواهد به شاگرد بالاترین نمره را بدهد، بیست می دهد که سقف نمره است. خداوند هم در این آیه می خواهد سقف نمرۀ احیای نفس را به ما بفهماند. این آیه ارزش و مقام انسان را می رساند.
البتّه «احیای نفس» و «قتل نفس» انواع متعدّد دارد و می تواند دفعی یا تدریجی باشد. احیای نفس فقط این نیست که کسی را از مرگ نجات دهی و قتل نفس هم فقط این نیست که کسی را بکُشی. چنانچه نیاز کسی را برآوری، درد کسی را چاره سازی، آبروی کسی را حفظ کنی، دل کسی را به دست آوری، به نوعی احیای نفس کرده ای. و اگر مثلاً دل یک نفر را به دست آوری، مانند این است که دل تمام انسان ها را به دست آورده ای. و چنانچه حقّ کسی را پایمال سازی، کسی را بیچاره کنی، آبروی کسی را ببری، دل کسی را به درد آوری، به نوعی قتل نفس کرده ای. و اگر مثلاً دل یک نفر را به درد آوری، مانند این است که دل تمام انسان ها را به درد آورده ای.
از آثار و برکات نماز
بدن انسان خودش هیجده هزار عالم است و از 366 جزء تشکیل یافته است. وانگهی 366 نوع رگ و 366 نوع موی رگ در آن هست و هر کدام از این رگ ها 366 نوع خاصّیّت، طبیعت، طینت و... دارد. عالم طبیعت هم هیجده هزار عالم است. اگر انسان در اوقات نمازهای پنج گانه به طرزی که دستور داده شده است در برابر پروردگارش سر فرود آورد، یعنی نماز بخواند، هیجده هزار عالمِ وجود انسان با هیجده هزار عالمِ طبیعت مطابقت می کند؛ در این هنگام است که سیستم بدن انسان دقیق تر و بهتر عمل می کند؛ این حالت آن قدر خوشایند و لذّت بخش است که وصف ناپذیر است.
حمد خدا
سورۀ حمد را همۀ مخلوقات می خوانند؛ یعنی خدا را حمد می گویند. از این سوره تمام هیجده هزار عالم بهره می برد. و ما وقتی که در نماز آن را می خوانیم، چون با هیجده هزار عالم برابریم، در حقیقت تنها نیستیم، بدین جهت از طرف هیجده هزار عالم می گوییم و باید هم از طرف هیجده هزار عالم بگوییم که إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِين؛ پروردگارا فقط تو را می پرستیم و فقط از تو یاری می جوییم؛ یعنی آیه در حالت جمع و به صورت اجتماعی مطرح شده است.
زیباترین و بهترینِ عبادات و صفات
زیباترین و بهترینِ عبادت ها «نماز» است و زیباترین و بهترینِ صفات حمیده «سخاوت»؛ هر کس سخاوت نداشته باشد او را باور مکنید.
صفات حمیده و صفات رذیله
در انسان به تعداد روزهای سال 366 تا «صفت حمیده» و در مقابل آنها 366 تا «صفت رذیله» وجود دارد. گفتنی است که صفات حمیده و صفات رذیله گرچه مخالف همند، گاهی لازم و ملزوم هم می شوند؛ برای مثال: اگر انسان رحم داشته باشد ولی غضب نداشته باشد، نمی تواند در میدان نبرد با دشمن بجنگد.
و در بین 366 تا صفت حمیده «شش صفت» هست که همانند «حروف یرملون» است؛ یعنی سایر صفات باید در اینها ادغام شود و الّا بدون وجود این شش صفت، بقیّۀ صفات نبودنش بهتر از بودنش خواهد بود.
آن شش صفت عبارتند از:
معرفت
ادب
فهم
کمال
لیاقت
مدیریّت
چهارده معصوم(ع) تمامی 366 تا صفت حمیده را دارا هستند.
معرفت و ادب
در بین صفات حمیده «معرفت» و «ادب» بسیار مهمّ است. معرفت و ادب از یک جوهره است؛ امّا معرفت دو برابر از ادب باارزش تر است؛ همچون نسبت ارزش طلا به نقره که طلا باارزش تر است.
معرفت به منزلۀ ذات زن است و ادب به منزلۀ لباس و نگهدارندۀ او؛ معرفت به منزلۀ قوری است و ادب به منزلۀ دستۀ آن.
معرفت
«معرفت»، یعنی وقت و محلّ مصرف 366 صفت انسانی را دانستن و طریق انسانی را یافتن؛ یعنی به کنه و حقیقت هر چیزی اندیشیدن و آن را دریافتن و شناختن.
هر کس دارای معرفت باشد، او با خداست؛ خدا هم با اوست. باری اگر معرفت با عقل همراه باشد، انسان حال همه را مراعات کرده با آنان شایسته رفتار می کند.
ذکر مثال برای معرفت: یک نفر وقتی که به نیازمندی پول می دهد، آن را در پیش چشم دیگران یا حتّی خانواده شخص ندهد تا وی خجالت نکشد.
ادب
«ادب»، یعنی 366 صفت انسانی را در وقت و محلّ خود مصرف کردن و نیروی درونی را به ظهور رساندن. ادب زحمت می طلبد و مستلزم هوش، عقل و درایت است. «بی ادبی و دیوانگی» هم یعنی انجام دادن امور در غیر وقت و محلّ خود.
ذکر مثال برای ادب: پدری ثروتمند به معیشت فرزندش رسیدگی کند. بعد از مدّتی پدر ثروت خود را از دست بدهد و دیگر نتواند از فرزندش حمایت معیشتی کند. در این صورت فرزند آن طوری که در زمان ثروتمندی پدرش به او احترام می گذاشت، باز همان طور به وی احترام بگذارد.
ذکر مثال برای بی ادبی: شخص در هنگام خرج کردن پول، اسکناس نو را نگه دارد و اسکناس کهنه را خرج کند. پول نو و کهنه هر دو ارزش یکسان دارد؛ از این رو نباید به جهت ظاهرشان برای آنها تفاوت قائل شد.
سخاوت و کمک کردن به دیگران و پاداش آن
«سخاوت»، به معنای بذل مال بسیار نیست؛ بلکه «حسّ انسان دوستی قلبی» است.
هیچ عملی بهتر و بالاتر از سخاوت و کمک کردن به دیگران نیست؛ دستگیری از دیگران سرپرست تمامی عبادات است.
فرض کنید در مغازه ای هستید و می بینید شخصی آمد و از میان انواع چای از ارزان ترینش 100 گرم خرید. در آن هنگام شما باید اهل محاسبه باشید و پی ببرید که وی فقیر است و با این وضع بسیار احتمال دارد بچّه اش نیز کفش درست و حسابی نداشته باشد و الی آخر. در آنجا نباید بی اعتنا باشید؛ باید از روی معرفت و با ادب و احترام به او کمک کنید.
اگر به یک نفر کمک کنی و نیازش را برطرف سازی، ده برابرش را عوض می دهند؛ و چنانچه آن عمل از روی معرفت و با ادب انجام گیرد، یعنی موجب شرمساری، تحقیر و آبروریزی طرف نشود، صد برابرش را عوض می دهند؛ و چنانچه آن عمل پنهانی باشد، به گونه ای که طرف خودش هم نداند چه کسی به او کمک کرده است، هفت صد هزار برابرش را عوض می دهند.
سخاوت از جمله عمل هایی است که ریا ندارد؛ چون مال دنیا شیرین است و گذشتن از آن سخت و هر که سخاوت کند، گرچه به ظاهر از روی ریا باشد، ریا به حساب نمی آید.
کارکنی و نیکوکاری
یک نفر قرض دارد و نمی تواند آن را بپردازد؛ شخصی به او کمک می کند تا قرضش را بپردازد؛ آن شخص فرد قرض دار را مدیون خود تلقّی نمی کند و طوری با او رفتار می کند که خود آن فرد هم در برابرش احساس مدیونی نمی کند و خیالش از جانب وی آسوده می شود و این مسئله بین خدا و خودشان باقی می ماند، در اینجا کمک کردن به فرد قرض دار «کارکنی» است و رفتار شایسته با او و ایجاد آسودگی خیال در وی «نیکوکاری» است.
یا اگر در محلّه ای رودخانه طغیان کند و ده بیست رأس گوسفند را سیل ببرد و سال دیگر در همان محلّه چهار نفر کودک را سیل ببرد، سپس اهالی محلّه جمع شوند و بگویند این رودخانه خطرناک است و خسارات و تلفات به بار آورده بیایید بر روی آن پلی بسازیم و پل را بسازند، این کار را «کارکنی» می گویند؛ امّا اگر قبل از آنکه سیلی بیاید و خسارات و تلفات به بار بیاورد مردم محلّه آن پل را بسازند، این کار را «نیکوکاری» می گویند.
یا اگر اهل خانه میوه ای هوس کنند و از مرد خانه بخواهند آن را بخرد و او هم آن را تهیّه کند، این «کارکنی» است؛ امّا اگر مرد خانه خودش آن میوه را بخرد که شاید اهل خانه آن را هوس کرده باشند، این «نیکوکاری» است.
محسنیّت یا نیکوکاری
«محسنیّت» یا «نیکوکاری» آن است که وقتی می خواهی در حقّ کسی کاری کنی آن را فوری انجام دهی و در فراخى و تنگى هنگامی که چیزی به کسی می بخشی آن را پدرانه ببخشی؛ به گونه ای که طرف شرمسار نشود و به تو احساس دِین نکند و مردم از هر طبقه ای که باشند از تو واهمه نکنند و خشم خود را فروبری و از خطای زیردستان درگذری.
خداوند متعال دربارۀ «محسنین» می فرماید:
اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ
وَاللهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ.
«آنان كه در فراخى و تنگى انفاق مى كنند و خشم خود را فرومى برند و از مردم درمى گذرند و خداوند نیكوكاران را دوست دارد.»(آل عمران / 134)
هر کس قدرت و حامی قوی داشته باشد امّا از آنها به نفع خود استفاده نکند، «محسن» است.
«محسنین» 34 درجه دارند که یکی از آن درجات، صفت «امین» بودن است؛ مؤمن باید آن درجات یا صفات را دارا باشد.
«معرفت» و «محسنیّت» دو جنبۀ مهمّ است که اگر در شخصی به طور اکمل یافت شود، وی حتّی از اولیاءالله خواهد بود.
«نیکوکاری، کارسازی، چاره سازی، بردباری و وفاداری» پنج جنبه است که اگر انسان بدانها دارا نباشد، اعمالش پذیرفته نمی شود.
«کارکنی و نیکوکاری» و «صبر و بردباری» دوای درد آخرت است.
«صلوات»، «احسان و نیکوکاری» و «عفو و گذشت» کفّارۀ گناهان بزرگ است و آنها را کوچک می کند.
«احسان و نیکوکاری»، «عفو و گذشت» و «حفظ اسرار مردم» در نزد خداوند فوق العاده مهمّ است و اجر و پاداش بسیار دارد.
فهم و رحم
«انسان»، یعنی بافهم. و حدودِ «فهم» را عقل مشخّص می کند؛ این است که دیوانه نیز فهم دارد، امّا فهمش اندک است؛ چون عقل ندارد؛ از این رو کارهای غیراصولی انجام می دهد.
اگر کسی «فهم» نداشته باشد، «رحم» نخواهد داشت؛ رحم هنگامی هست که فهم باشد.
فهم، رحم و احساسات انسان از قلبش نشئت می یابد؛ احساسات حیوان به طور غریزی از معده اش. مغز انسان از قلبش فرمان می گیرد؛ مغز حیوان از معده اش.
هر کس فهم ، رحم، محبّت، انسان دوستی، خوش رفتاری و خوش کرداری داشته باشد، هر که باشد در نزد خداوند دارای مقام است.
عرفا از خداوند فهم و درک می خواهند؛ از خداوند فهم و درک بخواهید.
رحم و مروّت
رحم یک جنبه دارد ولی مروّت دو جنبه دارد؛ مثلاً یک نفر در حین گذر از کوچه ای می بیند کودکی زمین خورد و زخمی شد؛ فوری می آید گرد و خاک لباس او را پاک کرده به زخمش رسیدگی می کند، این «رحم» است.
وانگهی آن شخص در هنگام کمک کردن به کودک متوجّه می شود لباس و کفش وی کهنه است و وضع نامناسب دارد؛ بدین جهت نام پدرش و نشانی خانۀشان را می پرسد و تا دم در خانه همراهی اش می کند و او را به خانواده اش می سپارد و به این ترتیب از نزدیک واقف می شود وضع مالی خانوادۀ آن کودک نامساعد است؛ از این رو به نحوی به وضع معاش آنان رسیدگی می کند، این «مروّت» است.
ظرفیّت و اهلیّت
اندازۀ چیزی را که یک ظرف می تواند در خود نگه دارد ظرفیّت گویند. و توانایی یک ظرف را برای سالم نگه داشتن چیزی اهلیّت گویند. انسان نیز باید «ظرفیّت» و «اهلیّت» داشته باشد.
ذکر مثال: ظرف مسیِ فاقد روکش قلع برای نگهداری سالم موادّ ترش مانند سرکه اهلیّت ندارد و آن را مسموم می کند.
مثال دیگر: ترازوی بقّالی و ترازوی زرگری از آن لحاظ که هر دو برای وزن کردن اشیا به کار می رود مشابه هم است؛ امّا از لحاظ ظرفیّت و اهلیّت متفاوت است. ترازوی بقّالی، بزرگ و مقاوم است و اشیای درشت و سنگین را می توان با آن وزن کرد؛ یعنی ظرفیّتش بالاست؛ ولی برای نشان دادن وزن دقیق اشیای ظریف و سبک اهلیّت ندارد؛ امّا ترازوی زرگری، کوچک و نامقاوم است و اشیای درشت و سنگین را نمی توان با آن وزن کرد؛ یعنی ظرفیّتش پایین است؛ در عوض برای نشان دادن وزن دقیق اشیای ظریف و سبک اهلیّت دارد؛ یعنی واقعیّت را دقیق نشان می دهد و این به سیرت و دقّت آن مربوط است؛ بدین جهت ترازوی زرگری علی رغم کوچکی اش از ترازوی بقّالی اشرف و قیمتش نیز از آن گران تر است.
در شناخت دقیق حقیقت و واقعیّت امور، تفاوت شخص عارف با غیر عارف مانند تفاوت ترازوی زرگری با ترازوی بقّالی است.
ملکه شدن صفات حمیده در انسان
استاد فرموده اند: «خود را در عمل به صفات حمیده عادت دهید تا آن صفات به تدریج در وجودتان ملکه شود؛ مثلاً در باغ یا صحرا نان می خورید، تکّۀ کوچکی از آن را ببرید و کنار بیندازید با این نیّت که شاید مورچه ای از آنجا بگذرد و آن را بخورد؛ تا بدین نحو به سخاوت کردن عادت کنید و این صفت به تدریج در شما ملکه شود.»
لزوم توأم بودن صفات انسانی با یکدیگر
گاهی یک صفت پسندیده به تنهایی کارساز نیست و صفت پسندیدۀ دیگر هم باید با آن توأم باشد که اگر نباشد چه بسا شخص به گناهی بزرگ مرتکب شود؛ مثلاً یک نفر با عجز و لابه از شخصی تقاضای غیرشرعی کند، در این صورت چنانچه آن شخص «رحم» داشته باشد ولی «فهم» نداشته باشد که جوانب و عواقب امر را در نظر بگیرد، ممکن است از روی دلسوزی تقاضای غیرشرعی او را بپذیرد و به گناهی بزرگ مرتکب شود.
انسان و حیوان
باید در بعضی موارد «فهم» را از حیوان یاد گرفت؛ مانند یاد گرفتن فهم لزوم وفاداری به صاحب و منعم خود از سگ. امّا در «رحم» و «طینت» نباید همچون حیوان بود؛ مثلاً وفاداری برای شکم نباشد.
انسان که با هفت اسم یعنی «آدم، بشر، انسان، مسلمان، مؤمن، موحّد و عبد» شناخته می شود، کسی است که به پدر و مادر، خویشان، دوستان و دیگر اشخاص در هنگام نیاز هر طور محبّت و حرمت می کند، در هنگام بی نیازی هم آن طور محبّت و حرمت کند.
پانزده خاصّیّت که مورد نفرت اسلام و موجب عقب ماندگی فرد و جامعه است
پنج خاصّیّت هست که انسان را در دنیا خوار و ذلیل می کند، آنها عبارتند از:
درشت خویی
تندخویی
عیب جویی
بدگویی
فرصت جویی
«درشت خویی»، آن است که شخص با آوردن دلیل از اجرای دستور شانه خالی کند. و «تندخویی»، آن است که شخص با ستیزه جویی از اجرای دستور امتناع ورزد.
پنج خاصّیّت هست که انسان را بی فایده و در جامعه کم ارزش می کند، آنها عبارتند از:
ترش رویی
سرزنشگری
پرحرفی
خودبرتربینی
مفت خوری
پنج خاصّیّت هست که انسان را هم در دنیا و هم در آخرت ذلیل می کند، آنها که از موارد قبلی پست تر است عبارتند از:
پرخوری
پرخوابی
تنبلی
تن پروری
عیّاشی
«تنبلی» می تواند راجع به عبادت باشد؛ مانند تنبلی در نماز خواندن و روزه گرفتن و نیز می تواند راجع به اجابت باشد؛ مانند تنبلی در اجابت دعوت به مراسم. تنبلی در خدمت به پدر و مادر و خویشان و تنبلی در مسافرت رفتن از موارد دیگر است.
در اسلام تنبلی از بدترین صفات است. فرد تنبل همواره راحت طلب، ترسو، نانجیب، دزد و... می شود. تنبل یا در زندان خواهد بود یا در بیمارستان یا در گورستان.
و «تن پروری»، بیش از حد به وضع بدنی خود رسیدن است. پس از تنبلی، تن پروری در اسلام مردود است؛ چون توجّه به خود مانع توجّه به دیگران می شود.
اسلام با ناراحتی و نفرت از پانزده خاصّیّت مذکور یاد می کند. این خاصّیّت ها همواره علّت عقب ماندگی افراد و جوامع در زمینه های مختلف بوده است.
خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:
يَا اَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَ اُنثَى وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا
إِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِندَ اللهِ اَتْقَاكُمْ.
«به درستی که ما همۀ شما را نخست از مرد و زنی آفریدیم. آنگاه شما را شعبه های بسیار و فرق مختلف گردانیم تا همدیگر را بشناسید، همانا گرامی ترین شما نزد خدا باتقواترین شماست.»(حجرات / 13)
اگر کسی دارای تقوا باشد، از تمامی خاصّیّت های یادشده دوری می گزیند.
و پیغمبر اکرم(ص) فرموده اند:
طَلَبُ العِلمِ فَریضَةٌ عَلی کُلِّ مُسلِمٍ وَ مُسلِمَةٍ.
«طلب دانش برای هر مرد و زنی مسلمان واجب است.»(1)
چون در سایۀ دانش است که انسان آگاه می گردد؛ تقوا پیشه می کند؛ از خاصّیّت های گفته شده دوری می گزیند و کارهای شایسته انجام می دهد.
------------------
1- مجمع البيان، ج 1، ص 74
طبیعت و نهاد
«طبیعت» تغییرپذیر است؛ مثلاً خاک بر اثر بارش باران به گِل تبدیل می شود و سپس بر اثر تابش آفتاب یا وزش باد خشک می گردد، این طبیعت خاک است.
و طبیعت انسان آن است که اگر وی با اشخاص صالح معاشرت کند، از اخلاق پسندیدۀ آنان تأثیر می پذیرد و خوب تربیت می یابد و اگر با اشخاص ناصالح معاشرت کند، از اخلاق ناپسند آنها تأثیر می پذیرد و بد تربیت می یابد.
«نهاد» به هیچ وجه تغییرپذیر نیست؛ مثلاً اگر از خاک گُل هم بروید باز خاک است یا اگر آن را به نزد طلا هم بگذاری باز خاک است، این نهاد خاک است.
«طینت»، «سیرت» و «محبّت اُنسی»
مثال برای «طینت»: کودک با میل خود به آغوش کسی برود، این طینت اوست.
مثال برای «سیرت»: در هنگام شیر خوردن کودک، کسی دست خود را بر روی شیشۀ شیر بگذارد، در این حال کودک از شیر خوردن دست بکشد و از او بخواهد وی هم از آن شیر بخورد، این سیرت اوست.
مثال برای «محبّت اُنسی»: یک نفر به کسی تلفن می کند که بیایید با هم قدری بنشینیم و او هم اجابت می کند، این محبّت انسی است.
نکته ای دربارۀ تربیت
«تربیت»، «طینت و سیرت» را تغییر نمی دهد؛ ولی «عادت و خصلت» را تغییر می دهد. و عادت و خصلت غیر از طینت و سیرت است.
انسانیّت
شش خصلت است که اگر انسان بدانها دارا باشد، صاحب کمال می شود، آنها عبارتند از:
معرفت
ادب
فهم
لیاقت
مدیریّت
انسانیّت
«انسانیّت» آن است که انسان به خدا و از بهر او به خلق خدا احترام کند؛ در این صورت انسان از آن خدا و خدا هم از آن انسان خواهد بود.
هر کس دارای انسانیّت باشد حرکات، سکنات، رفتار، کردار و گفتارش از روی حساب و کتاب می شود.
شخصی که به تمام معنا انسانیّت دارد، از گرفتاری ها و پیشامدها چندان تأثیر نمی پذیرد.
آنچه انسان را مافوق کرده است انسانیّت اوست.
اگر انسان از خود انسانیّت نشان دهد به مقام اشرفیّت می رسد.
انصاف، معرفت، شخصیّت و انسانیّت است که انسان را والا می کند و او را به مقامات معنوی می رساند.
انسان تا زمانی که دارای نفس مطمئنّه و لوّامه نشده است، به مرحلۀ انسانیّت نرسیده و بسان کودک است. تا زمانی که انسان کودک است، کارهای بزرگ را به او واگذار نمی کنند؛ تا زمانی هم که انسان به مرحلۀ انسانیّت نرسیده و بسان کودک است، از جانب خداوند کارهای بزرگ به او واگذار نمی شود.
دفتری هست که نام انسان ها در آن نوشته می شود. اگر فردی موذی نباشد و تا حدّ امکان به دیگران کمک کند، تقریباً خوب است و نامش در «دفتر انسانیّت» نوشته می شود.
در سایۀ انسانیّت است که اسلامیّت حاصل می شود و اسلامیّت یعنی سپاسگزاری انسان از خداوند.
اصول انسانیّت
انسانیّت 72 شرط یا اصل دارد؛ انسان باید این شرایط یا اصول را دارا باشد تا انسان شود. انسان خوب آن است که مثلاً وقتی دید کفش کسی کهنه است، فوری متأثّر شود و در خود «احساس وظیفه و مسئولیّت» کند که برای او کفش نو بخرد. یا وقتی دید کسی بیمار است و به علّت تنگ دستی نمی تواند به دکتر برود، همان طور متأثّر شود و خویشتن را مؤظّف و مسئول بداند که هزینۀ درمان او راتأمین کند، این یک اصل از «اصول انسانیّت» است.
این اصل گرچه صفتی پسندیده و عالی است، به تنهایی کفایت نمی کند؛ باید انسان صفت دوم را هم دارا باشد و آن «منعم» بودن است. منعم آن است که مال خود را می بخشد.
بعد از منعم بودن صفت سوم هست که باید انسان بدان دارا باشد و آن «محسن» بودن است. محسن آن است که مال خود را با جان و دل می بخشد.
بعد از محسن بودن صفت چهارم هست که باید انسان بدان دارا باشد و آن «مکرّم» بودن است. مکرّم آن است که خود به سراغ شخص نیازمند می رود تا هر چه او بخواهد از مال خویش برایش ببخشد. در سایۀ این صفت، خداوند به یک درجه از احسان انسان صد هزار درجه پاداش می دهد؛ مثلاً چنانچه شخصی یک گونی آرد به نیازمندی بدهد، پاداشش صد هزار برابر آن خواهد بود.
بعد از مکرّم بودن صفت پنجم هست که اگر انسان بدان دارا باشد، به حدّ انسان کامل نزدیک تر می شود و آن «رحم» است. از کجا معلوم کسی دارای رحم است؟ بر فرض شخصی صفت هایی را که ذکر شد داراست و در زمان گذشته به فردی که بی بضاعت بوده کمک کرده است، مثلاً برایش خانه خریده است. اکنون به یک نفر می گوید که از جانب من بروید از فلانی بخواهید پسر مرا به دامادی اش بپذیرد. خواستۀ او در پیش آن فرد مطرح می شود؛ امّا وی پاسخ می دهد: ایشان بزرگ ما هستند و بر گردنمان فوق العاده حق دارند و هر اندازه برایشان خدمت کنیم عوض خدمتشان نمی شود؛ ولی به ایشان بگویید فعلاً دخترم قصد ازدواج ندارد؛ امّا این مایۀ شرمندگی شد. پس از آن فرد واسطه که آمد و جریان را گفت، اگر این شخص دارای رحم نباشد خواهد گفت: آن اهلیّت و خدمت من، این هم اهلیّت او؛ ولی اگر دارای رحم باشد بعد از لحظه ای فکر کردن خواهد گفت: اشکالی ندارد؛ جای مذمّت نیست؛ حالا دخترش به ازدواج تمایل ندارد. و محبّتش نیز به آن فرد چند برابر گذشته خواهد شد.
خداوند متعال دربارۀ «عهد الست» در قرآن کریم می فرماید:
وَ إِذْ اَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلَى اَنفُسِهِمْ
اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا اَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ.
«و [به یاد آور] هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريّۀ آنان را برگرفت و ايشان را بر خودشان گواه ساخت كه آیا پروردگار شما نیستم گفتند بلی گواهى داديم تا مبادا روز قيامت بگوييد ما از اين [امر] غافل بوديم.»(اعراف / 172)
در عالم الست انسان ها مانند صف های نماز جماعت صف به صف بودند. بنا به عللی بعضی در صف جلو بودند و اوّل آنان بلی گفتند، سپس بقیّه صف به صف آن را تکرار کردند. می فرماید: وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ. اُوْلَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ. (واقعة / 10 و 11) سابقون همان کسانی اند که قبل از همه بلی گفتند. خداوند می فرماید آنان مقرّب و مورد تأیید ما هستند. حالا از کجا معلوم کسی در عالم الست در صف جلوتر بوده است یا در صف عقب تر؟ هر کس به شرایط یا اصول هفتاد و دو گانۀ انسانیّت، از جمله شرایط یا اصول پنج گانه ای که ذکر شد، دارا باشد، بداند که در عالم الست در صف جلوتر بوده است. و حدّاقلّش این است که هر کس به همنوع، افراد سالمند و پدر و مادر احساس دلسوزی داشته و انگیزۀ خدمت به آنان را دارا باشد و برایشان حرمت قائل شود و در برابرشان باآزرم باشد، بداند که خداوند بر خود واجب کرده است او را به بهشت ببرد؛ چنانچه کمی تلاش کند.
مراتب کمال
انسان در طیّ مراتب کمال این عنوان ها را به خود می گیرد:
اَدیم، عنوان انسان در زمانی است که اجزای تشکیل دهندۀ بدن او در نباتات است.
آدم
بشر
انسان
مسلمان
مؤمن
موحّد
عبدالله
بعد از خداوند، بالاتر از مقام عبدالله مقامی نیست. الله، عبدالله؛ دیگر تمام شد. و آخرالامر انسان در مقام عبدیّت به مقام مخلصیّت می رسد و مخلص نامیده می شود.
اولیاءالله
خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:
اَلا إِنَّ اَوْلِيَاءَ اللهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ.
«آگاه باشید که دوستان خدا هرگز هیچ ترسی و هیچ اندوهی در دلشان نیست.»(یونس / 62)
یعنی ای دوستان خدا! هم نگران نباشید و نترسید و هم محزون نباشید و دلگیر نشوید؛ در قیافۀتان نیز تغییری ایجاد نشود.
در جای دیگر می فرماید:
اَللهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ.
«خدا یار اهل ایمان است که آنان را از تاریکی ها بیرون آورد و به عالم نور برد.»(بقرة / 257)
یعنی خدا دوست و یاور کسانی است که ایمان آورند، آنان را از اضطراب و نانجیبی دور می دارد و به آرامش و مهربانی هدایت می کند.
انسان وقتی که دوست خدا شد و 366 جنبه هست که چون وی همة آنها را عملاً دارا شد، در او کارهای خارق العاده دیده می شود. غیر از انسان ها در صنف ملائکه، جنّیان و... نیز مقرّب هست. وقتی که انسان از اولیاءالله شد، خداوند نحوۀ ارتباط با اینها را به او آموزش می دهد و اینها به درد وی می خورند.
لعل و آفتاب
در طبیعت سنگی هست که بر اثر تابش آفتاب در طیّ سالیان دراز در درون آن لعل تشکیل می یابد و بعضی از اینها به علّت قرار گرفتن در جهتی خاص نسبت به تابش آفتاب در زمانی کوتاه تر به لعل تبدیل می شود. انسان هم این گونه است؛ باید خود را در جهتی قرار داد که در زمانی کوتاه تر به کمال رسید.
نور رحمت محمّدی(ص)
یکی از نام های حضرت محمّد(ص) «نبیّ الرّحمه» است؛ به معنای پیغمبر رحمت. پیغمبر ما رحمةًللعالمینند؛ یعنی برای تمام عالم ها رحمت هستند.
اگر دو نفر با هم قهر باشند و یکی شان قدم پیش گذارد و با آن دیگری آشتی کند، یا فردی دیگر آشتی شان دهد و به این ترتیب قهرشان طول نکشد و زود در میانشان آشتی برقرار شود، این کار موجب می شود که نور رحمت محمّدی(ص) به آنان برسد؛ وگرنه آن دو نفر از نور رحمت محمّدی(ص) به دور می شوند.
هر کس دائم ملول باشد و با دیگران با ناملایمتی رفتار کند، از نور رحمت محمّدی(ص) به او نمی رسد. در پیش دیگران با صدای بلند نخندید امّا بشّاش باشید تا از شما نترسند. با قاتل نیز با روی خوش رفتار کنید؛ حتّی اگر بخواهید او را قصاص کنید.
نباید به روی کسی طوری نگاه کرد که وی احساس ناراحتی کند یا بترسد. انسان از نگاه بعضی حیوانات وحشی می ترسد؛ چون از نگاهشان معلوم می شود درنده هستند؛ هر چند ازکارافتاده باشند. نگاه انسان نباید مانند نگاه حیوانات وحشی و درنده باشد. چنانچه با کسی مشاجره کردید بعد از آن دیگر طوری رفتار نکنید که وی از شما بترسد و کناره گیری کند؛ اخم هایتان را باز کنید و با روی گشاده با او حرف بزنید. انسان آنگاه انسان است که بتواند این طور رفتار کند؛ وگرنه از حیوانات نیز بدتر می شود.
از استاد پرسیدم حُطَمه که در جهنّم است چه کسانی به آن آتش داخل می شوند. فرمودند: «کسانی که با ترش رویی با یکدیگر رفتار می کنند.» حضرت علی(ع) با مخالفانشان طوری می نشستند و حرف می زدند که گویا با یکی از نزدیک ترین کسانشان نشسته اند و حرف می زنند؛ این قدر با محبّت با دیگران رفتار می کردند. اگر شما هم این طور باشید، شیعۀ علی(ع) هستید؛ وگرنه اهل حطمه اید.
رفتار حضرت علی(ع) با قاتلشان نیز دلسوزانه بود؛ ایضاً رفتار رسول اکرم(ص) با دشمنانشان. عفو و گذشت بسیار مهمّ است؛ اگر عفو و گذشت نداشته باشید، محمّدی صفت نمی شوید.
نهی از دل آزاری
دل آزار نباشید. دل آزاری با مردم آزاری تفاوت دارد؛ سخن بعضی اشخاص دل را می شکند که این دل آزاری است.
نهی از استهزای دیگران
هرگز کسی را استهزا نکنید؛ شاید شخصیّت او برتر از شخصیّت شما باشد.
تأثیر اعمال نیک و بد در سیمای انسان
انسان ها با قیافۀشان شناخته می شوند. اعمال نیک، انسان را خوش سیما و نورانی می کند و برعکسْ اعمال بد، سیمای انسان را زشت و کدر می کند. خداوند در قرآن می فرماید: يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ. «مجرمان از سيمايشان شناخته می شوند.» (الرّحمن / 41)
دوست داشتن خلق خدا
هر کس خلق خدا را دوست بدارد، در نزد خدا دارای درجه و مقام می شود.
حسنه برای انجام دادن کارهای ساده
اگر شخصی از سر راه مثلاً شیشه یا سنگی را بردارد که ممکن است به کسی آسیب برساند، خداوند برای این کار او حسنه در نظر می گیرد.
حقوق اجتماعی در اسلام
اگر از معلّمی بپرسید که آیا برای فرزند من معلّم شده اید، می گوید خیر؛ امّا به فرزندتان درس می دهد؛ پس بر گردن شما حق دارد.
یا اگر از ژاندارمی بپرسید که آیا برای من ژاندارم شده اید، می گوید خیر؛ امّا شب و روز برای تأمین امنیّت در مملکت کشیک می دهد و من و شما در آرامش به سر می بریم؛ پس بر گردن ما حق دارد؛ از این رو چنانچه اتّفاقی برایش افتاد باید کمکش کنیم؛ وگرنه در آخرت مقصّر می شویم.
یا اگر از باغبانی بپرسید که آیا این باغ را برای من احداث کرده اید، می گوید خیر، من برای امرار معاش خود و خانواده ام این کار را کرده ام؛ امّا میوۀ باغش را به بازار می آورد و من و شما آن را می خریم و می خوریم؛ پس بر گردن ما حق دارد.
و یا اگر از همسایۀتان بپرسید که آیا برای من در اینجا زندگی می کنید، می گوید خیر، اصلاً؛ امّا چنانچه در جایی دور از محلّ سکونت مردم خانه بسازید، هر قدر هم که نکات امنیّتی را در ساخت آن رعایت کنید شب ها در آنجا خواهید ترسید؛ بنابراین همسایه خواه ناخواه برگردن همسایه اش حق دارد.
اگر انسان ها آن گونه که اسلام می گوید حقوق همدیگر را بشناسند، چنانچه در مشهد مزرعۀ کشاورزان را تگرگ از بین ببرد این یکی در اینجا متأثّر می شود؛ امّا افسوس که اجتماع طوری دیگر شده است. محلّی را سیل می برد، در محلّ دیگر بعضی از مردم به آن اعتنا نمی کنند و به کارهای خود مشغولند.
وانگهی اسلام مردم را برادر و برابر کرده است. اگر یک قطعه زمین داری و خانه هم داری، ساختن خانۀ دیگر لزومی ندارد؛ به عوضش مقداری از آن زمینت را به کسی که خانه ندارد اهدا کن تا او هم سرپناهی برای خود بسازد؛ در همۀ موارد اسلام چنین دستور داده است، اسلام یعنی اینها.
باید ناموس دیگران را ناموس خود پنداشت
آدم که در هنگام مواجه شدن با محرمان خود، مانند خواهر یا دخترش، کوچک ترین سوء حال در درونش احساس نمی کند، در هنگام مواجه شدن با ناموس دیگران نیز باید همان طور باشد؛ چنانچه آن طور نباشد، علّتش این است که درونش با خیانت تربیت یافته و خائن است.
قرض الحسنه و حفظ حرمت سائل
خداوند با کسی که قرض الحسنه بدهد با کرمش رفتار خواهد کرد؛ می فرماید:
مَن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ اَضْعَافًا كَثِيرَةً.
«کیست که خدا را قرض الحسنه بدهد و خدا بر او چندین برابر بیفزاید.»(بقرة / 245)
«قرض الحسنه» آن است که برای خدا باشد و در مقابل آن هیچ گونه چشمداشتی از طرف نداشته باشی و رفتارت طوری باشد که فرد با دیدنت خجالت نکشد و احساس مدیونی نکند و خیالش از جانب تو آسوده باشد.
این آیه نشان می دهد که خداوند چقدر برای فقرا ارزش قائل است؛ به طوری که خود به جای آنان پیش مردم دست باز کرده است و برایشان درخواست کمک می کند؛ از این رو دستی که از روی احتیاج باز می شود، دست خداست، آن را خالی برنگردانید. کسی که سؤال می کند به هر صورت از آبرویش گذشته است، شما چیزی به او بدهید.
وقتی که به سائل پول می دهید کهنه اش را ندهید، ببینید هر کدامش که نوتر است آن را بدهید؛ همچنین پول را به کف دستش نگذارید، دودستی تقدیمش کنید در حالی که دستتان را پایین تر از دست او گرفته اید تا خودش آن را بردارد؛ و نیز به رویش نگاه نکنید تا چشمش به چشمتان نیفتد و شرمگین نشود؛ و وقتی هم که پول را دادید درنگ نکنید زود از پیش او بروید تا سرافکنده نشود؛ وانگهی چون با امتنان دعایتان کرد شما هم با امتنان دعایش کنید.
صندوق های صدقه نیز به منزلۀ همان دستی است که برای احتیاج باز می شود؛ بنابراین گه گاه وقتی که از کنار این صندوق ها می گذرید، مبلغی هر چند اندک به داخل اینها بیندازید تا به حکم آیۀ قرآن عمل کرده باشید.
تصدّق
انسان اوّل عاقّ والدین می شود، بعد به گناهان دیگر مرتکب می شود؛ بنابراین در پیشگاه خداوند مجرم شناخته می شود؛ از این رو در دنیا زندگی اش پریشان می گردد یا برایش حادثه ای اتّفاق می افتد و عمرش کم می شود که تصدّق جلوی همۀ اینها را می گیرد.
برخلاف سایر امور در تصدّق قبول شدن یا نشدن مطرح نیست و آن بدون شک اثرش را خواهد بخشید.
در هنگام صدقه دادن چنین نیّت کنید که من این صدقه را برای سلامت امام زمان(ع) می دهم تا مثلاً فرزندم از سفر سالم برگردد.
احسان
برای سلامت بدن، مسرور بودن؛ برای عالم برزخ، مهربانی و سازش با مردم و گذشت آنان و برای عالم آخرت، احسان لازم است.
وقتی که مثلاً گندم می کارید، در آخر مشتی از آن را هم به نیّت احسان پرندگان بکارید؛ مقداری هم به نیّت سهم دیگران بکارید که بعد از برداشت برایشان احسان کنید. یا درخت می کارید، در آخر یکی هم به نیّت احسان بکارید که میوۀ آن را به دیگران بدهید. و یا هر کار دیگر که می کنید باز احسان در مدّ نظرتان باشد.
خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:
هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ.
«مگر پاداش احسان جز احسان است؟»(الرّحمن / 60)
البتّه احسان آنگاه از بهر خداست که پنهانی باشد و طرف نداند چه کسی و به چه نحوی به او احسان کرده است.
باری احسان به انسانیّت مربوط است؛ امّا نماز و روزه وظیفه است. و اگر احسان با نماز و روزه یا عمل به وظیفه همراه نباشد، خیانت است و به این می ماند که شخصی از یک دولت روزی می خورد و به دولتی دیگر خدمت می کند.
نذر و معاملۀ نقد با خدا
وقتی که نذر می کنید مثلاً فلان مشکلم حل شود روزه می گیرم یا احسان می دهم، این معاملۀ نسیه با خداست و نشانۀ آن است که هنوز به خدا اعتماد ندارید. هر گاه نذری می کنید، با خدا معاملۀ نقد انجام دهید؛ یعنی اوّل نذرتان را ادا کنید بعد بگویید: خدایا! من برای نیّت خود نذرم را ادا کردم، حالا هر طور که حضرت عالی صلاح می دانید آن طور شود. اگر این گونه عمل کنید، نشانۀ آن است که به خدا اعتماد دارید.
والدین و استاد
«والدین» واجب الاطاعة هستند و «استاد» واجب الخدمة است.
کیفر کوتاهی در خدمت به والدین
کسی که در خدمت به والدینش کوتاهی می کند، کیفر کوتاهی اش این است که بعداً خانمش بیمار می شود و اگر خانمش بیمار نشود، فرزندش بیمار می شود. دلیل این نوع کیفر آن است که شخص بسیار ناراحتی بکشد و چون عیش مرد با همسرش است و همه فرزندشان را دوست می دارند، هر گاه یکی از اینها بیمار شود، آدم بسیار ناراحتی می کشد.
احترام به سه طایفه از مقام و شخصیّت انسان نمی کاهد
آن سه طایفه عبارتند از:
والدین
استاد
مریض
نعمت بسیار بزرگ الهی
پسر و دختری که تازه با هم ازدواج کرده اند، آن قدر همدیگر را دوست دارند که اگر برایشان بگویند کلّ دنیا را به شما می دهیم به شرطی که از هم جدا شوید، نمی پذیرند؛ پس ببینید همسر انسان چقدر ارزش دارد؛ بنابراین باید شکر این نعمت بسیار بزرگ الهی را به طور شایسته به جای آورد.
حقّ همسایه
وجود همسایه سبب امنیّت است و همچنین سبب افزایش قیمت مِلک و ساختمانی است که انسان در آن سکونت دارد. اگر در منطقۀ غیرمسکونی خانه ای بسازند، امنیّت نخواهد داشت و به قیمت خانه هایی که در منطقۀ مسکونی ساخته اند به فروش نخواهد رفت؛ از این رو همسایه بر گردن انسان حق دارد و باید او را گرامی داشت.
نقش همسایه و خویشاوندان در تأمین آسایش زندگی انسان
در زندگی انسان بعد از صحّت بدن و محبّت همسر، سازگاری همسایه موجب آسایش است. باید طوری شود که آدم از همسایگان خود خاطرجمع باشد و فرق نمی کند که همسایۀ خانه باشد یا مغازه.
بعد از همسایه، خویشاوندان قرار دارند. باید طوری شود که خویشاوندان برای آدم پشتوانه باشند؛ این امر موجب داشتن روحیّۀ بهتر خواهد بود.
وجه تمایز انسان و حیوان
انسان در بعضی جهات با حیوان وجه اشتراک دارد؛ از قبیل خوردن و آشامیدن، خوابیدن، ارضای غریزۀ جنسی و خشمگین شدن. و «آنچه انسان را از حیوان متمایز می کند» پنج چیز است که عبارتند از:
فهم
عقل
احساسات
کمال
حکمت
- فهم: حدودِ «فهم» را عقل مشخّص می کند و انسان را آگاه می سازد. دیوانه نیز فهم دارد، به طوری که خود را از خطرهایی مانند سقوط در چاه و یا تصادف با ماشین حفظ می کند، امّا فهمش اندک است؛ چون عقل ندارد؛ از این رو کارهای غیراصولی انجام می دهد. حیوان نیز فهم دارد، امّا فهمش ناقص و موقّت است؛ چون عقل و کمال ندارد بلکه «حس و ذهن» دارد. فرار حیوان در هنگام رو به رو شدن با خطر از حسّ آن ناشی می شود و دوباره در موضع همان خطر قرار گرفتنش بی عقلی آن را می رساند. حیوان هوش لحظه ای دارد و گذشته و آیندۀ چیزی را نمی داند و فقط از حال سر در می آورد؛ بدین جهت نمی تواند از وقوع چیزی پیشگیری کند.
- عقل: هر سخن و هر چیزی که از روی اصول باشد و در وقت و محلّ خود مصرف شود، از روی «عقل» است و هر سخن و هر چیزی که از روی اصول نباشد و در وقت و محلّ خود مصرف نشود، دور از عقل و «دیوانگی» است؛ افراط و تفریط نیز نوعی دیوانگی است. عقل تعلیم دهندۀ هر یک از 366 صفت حمیده و 366 صفت رذیله است و وقت و محلّ مصرف آنها را تعیین می کند. عقل مشخّص می کند که انسان به عدالت عمل کند یا به عداوت. خود عقل نیز به تعلیم و تربیت نیاز دارد؛ عقل را هم «علم، تجربه و مهارت» رهبری می کند. مادامی که عقل علم، تجربه و مهارت کسب نکرده است، نمی توان از آن بهره گرفت؛ مانند نوار که با دستگاه ضبط صوت قابل استفاده است و به تنهایی کار نمی کند.
- احساسات: انسان باید در سایۀ «احساسات» و «حسّ تحویلی» یا «درک» از کارهایی که حیوانات انجام می دهند دوری کند؛ احساسات و درک لازمۀ انسانیّت است.
- کمال: احساسات و درک انسان نیز باید از روی کمال باشد؛ یعنی کامل باشد؛ مثلاً شخصی در حال نماز متوجّه می شود هنگام وضو گرفتن در دستش مانع بوده و آب بدان نرسیده است؛ وی اگر دقّت داشته باشد، زود مانع را برطرف می سازد و مجدّداً وضو می گیرد و نمازش را دوباره ادا می کند، این «کمال» است. آنان که تمامی دستورهای دین اسلام را عمل می کنند امّا کمال ندارند، یعنی به صورت کامل به آن دستورها عمل نمی کنند، به هدف غایی نمی رسند.
پیروان سایر ادیان آسمانی مانند یهودیان و مسیحیان به وجود خدا اقرار می کنند، با این حال آن را با صدای بلند مانند اذان مسلمانان اعلان نمی کنند؛ امّا مسلمانان بیش از هزار سال است که وحدانیّت خدا و رسالت پیامبرشان را در نقاط مختلف دنیا هر روز با صدای بلند در اذان ها اعلان می کنند و هیچ کس نیز به این کار آنان اعتراض نمی کند؛ علّتش این است که بنیان گذاران دین اسلام در نهایت کمال هستند.
پیغمبر اکرم(ص) اشرف کائنات و دریای کمالات هستند؛ به طوری که خـداوند، با آن عظـمت، در قـرآن حضـرتشان را تعریف می کند؛ می فرماید: إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ. «همانا تو به نیکوخلقی عظیم آراسته ای.»(قلم / 4)
کسی که «حسن خلق» دارد، دارای کمالات است و سخنان خدا و قرآن را با عدالت، قابلیّت، لیاقت، صداقت، شخصیّت، رحمت، رأفت، رقّت و شفقت اجرا می کند.
- حکمت: دانستن باطن امور است.
طبع و شعبه های آن و طبع مرفوعه
«طبع» یا «طبیعت» در انسان یکی است ولی 366 شعبه دارد که دوازده تا دوازده تا، یا چهار تا چهار تا، طرح و دربارۀ آنها بحث می شود(1) و هر کدام نیز 366 معنی دارد.(2) هر شعبه برای انسان مورد لزوم است و از لحاظ فلسفۀ وجودی، کارکرد و محلّ مصرف با دیگر شعبه ها تفاوت دارد. دوازده شعبۀ طبع در یک طرح عبارتند از:
طبع حیوانی
طبع انسانی
طبع معنوی
طبع مصوَّری
طبع مقدَّری
طبع منصوری
طبع مشهودی
طبع منسوبه
طبع محسوبه
طبع محبوبه
طبع مرغوبه
طبع مرفوعه(3)
طبع مرفوعه: و آن در حالت کلّی دو نوع است: نوعی از آن جنبۀ مادّی و دنیوی دارد و نوع دیگر دارای جنبۀ معنوی و اخروی است. طبع مرفوعه ای که جنبۀ مادّی و دنیوی دارد به گونه ای است که اگر در فردی وجود داشته باشد، وی صرفاً به پیشرفت مادّی اش می اندیشد و به مادّیّات بیش از اندازه حریص می شود و اگر همۀ دنیا را صاحب شود باز سیر نمی شود. و طبع مرفوعه ای که جنبۀ معنوی و اخروی دارد به گونه ای است که اگر در فردی وجود داشته باشد، وی همواره در عبادت و اطاعت خدا و حرمت و خدمت به خلق خدا اهتمام می ورزد و هر قدر در این زمینه بهتر عمل کند و به عبارتی از نظر شخصیّت، ادب، معرفت، رحم، مروّت، سخاوت، کارکنی، نیکوکاری، صبر، تحمّل، وقار، تمکین، شرافت، صداقت، عدالت، احساسات، انسانیّت، اسلامیّت، ایمان، توحید و عبودیّت ممتاز باشد باز قانع نمی شود و فکر می کند قصور و نقصان دارد. این یکی از معانی «طبع مرفوعه» است.
باری از چند چیزی که خداوند خودش به آن ارزش می دهد یکی طبع مرفوعه است - طبع مرفوعه ای که جنبۀ معنوی و اخروی دارد - یکی هم روزه.
گفتنی است که طبع مرفوعه در چهارده معصوم(ع) و پیامبرانی همچون حضرت موسی(ع) و حضرت یحیی(ع) در حدّ بالا بوده است.
------------------
1- با طرح دوازده تا دوازده تا، شش تا و با طرح چهار تا چهار تا، دو تا در آخر باقی می ماند که جداگانه طرح و دربارۀ آنها بحث می شود.
2- مثلاً طبع معنوی می تواند حدسی، قدسی، الهامی، روحی، سرّی، خفی و اخفی باشد و الی آخر که 366 تا می شود و هر کدام یکی از 366 معنای این طبع به شمار می رود. ایضاً طبع مصوّری که می تواند بصری، سمعی، شَمّی، ذوقی و لمسی باشد و الی آخر که 366 تا می شود و هر کدام یکی از 366 معنای این طبع به شمار می رود؛ همین طور بقیّۀ طبع ها.
3- طبع حیوانی: در سایۀ آن انسان به آسایش خود می اندیشد. طبع انسانی: در سایۀ آن انسان به آسایش دیگران می اندیشد. طبع معنوی: در سایۀ آن انسان حقایق عینی و معانی غیبی را از راه کشف و شهود معنوی در می یابد. طبع مصوّری: در سایۀ آن انسان حقایق عینی و معانی غیبی را از راه کشف و شهود صوری در می یابد. طبع مقدّری: در سایۀ آن انسان بر مقدّرات عالم وقوف می یابد و از وقایع آینده و سرنوشت افراد باخبر می شود. طبع منصوری: در سایۀ آن نصرت غیبی شامل حال انسان می شود و امور خارق العاده از او سر می زند؛ آن گونه که حضرت موسی(ع) عصایشان را به نیل زدند و نیل از هم شکافت و قوم بنی اسرائیل از آن گذشتند. یا حضرت عیسی(ع) بیماران صعب العلاج را شفا می دادند. طبع مشهودی: در سایۀ آن انسان به اسم اعظم دارا می شود و اسمای الهی در قلبش تجلّی می یابد و او مشهود خدا و ملائکه می گردد؛ از این رو اهل آسمان وی را بیشتر می شناسند تا اهل زمین. طبع منسوبه: در سایۀ آن نسبت صفت و فعل انسان به تجلّی صفاتی و افعالی خدا می رسد. طبع محسوبه: در سایۀ آن صفت و فعل انسان از تجلّی صفاتی و افعالی خدا به حساب می آید. طبع محبوبه: در سایۀ آن صفت و فعل انسان با تجلّی صفاتی و افعالی خدا از حیث عدالت مطابق می گردد. و چون انسان به این مرتبه می رسد رابطه اش با خدا رابطۀ حبیب و محبوب می شود؛ یعنی انسان خدا را دوست می دارد و خدا هم انسان را. طبع مرغوبه: در سایۀ آن صفت و فعل انسان با تجلّی صفاتی و افعالی خدا از حیث اعتدال مطابق می گردد. و چون انسان به این مرتبه می رسد رابطه اش با خدا رابطۀ عبد و معبود می شود؛ یعنی همواره انسان به خدا توجّه می کند و خدا هم به انسان. طبع مرفوعه: در سایۀ آن انسان مظهر صفات و افعال الهی می گردد. و چون انسان به این مرتبه می رسد رابطه اش با خدا رابطۀ عاشق و معشوق می شود؛ یعنی انسان به خدا عشق می ورزد و خدا هم به انسان. و گفتنی است که عشق انسان به خدا و عشق خدا به انسان امری است ازلی که به ابدیّت می پیوندد.
نفس و شعبه های آن
«نفس» در انسان مانند اسب برهنه یا بدون زین و افسار خلق شده است؛ آنچه نفس را مهار کرده تربیت می کند، «عقل» است. خود عقل نیز به تعلیم و تربیت نیاز دارد؛ عقل را هم «علم، تجربه و مهارت» رهبری می کند.
«نفس» در انسان یکی است ولی چهار شعبه دارد که عبارتند از:
نفس امّاره
نفس هوی
نفس مطمئنّه
نفس لوّامه
- نفس امّاره
إِنَّ النَّفْسَ لَاَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّي.
«همانا نفس امرکننده به بدی است؛ مگر اینکه پروردگارم رحم کند.»(یوسف / 53)
«إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّي» به ظاهر این گونه معنی می شود: مگر اینکه پروردگارم رحم کند؛ امّا معنای اصلی اش این است: مگر اینکه در دل انسان رحم الهی وجود داشته باشد؛ و دیگر معنای اصلی اش این است: مگر اینکه برای غلبه بر نفس امّاره بسوزی، جزغاله شوی، خاکستر گردی.
افرادی که دارای نفس امّاره هستند به حیوانات درنده می مانند و با جامعۀ انسانی ناسازگارند و از اخلاق حسنه هیچ بهره ای نبرده اند و همواره چه از راه حلال چه از راه حرام مال می اندوزند و هرگز به فکر دیگران نیستند.
- نفس هوی
اَفَرَاَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ.
«پس آيا ديدى كسى را كه هوای خويش را معبود خود قرار داده است؟»(جاثیة / 23)
افرادی که دارای نفس هوی هستند در تمامی امور جز به مراد و هوای خویش عمل نمی کنند. این گونه افراد صرفاً به خواهش خود و از روی شهرت طلبی امور دینی را انجام می دهند یا در کارهای خیر شرکت می کنند؛ مثلاً به حج می روند یا در ساخت مسجد، مدرسه، پل و... قدم پیش می گذارند. چنین افرادی به اموری که در انجام دادن آن جز رضای خدا هدفی دیگر نمی تواند مدّ نظر باشد بی اعتنا می شوند؛ مثلاً اگر مادر بیمارشان از آنها چیزی تقاضا کند به آن اعتنا نمی کنند.
- نفس مطمئنّه
يَا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ. اِرْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً.
فَادْخُلِي فِي عِبَادِي. وَادْخُلِي جَنَّتِي.
«ای نفس مطمئنّه! به حضور پروردگارت بازآی که تو از او خشنودی و او از تو راضی است. پس در صف بندگان من درآی. و به بهشت من داخل شو.»(فجر / 27 تا 30)
ساده ترین معنای نفس مطمئنّه این است که انسان نه به طمع بهشت و نه از خوف جهنّم بلکه از روی وجدان با دیگران طوری رفتار کند که دوست دارد دیگران با او آن طور رفتار کنند.
اشخاصی که صاحب نفس مطمئنّه هستند بر قوای شهویّه و غضبیّه غلبه دارند و به هیچ گناهی مرتکب نمی شوند و در هنگام احسان و نیکی خرسند می شوند و از کم، بیشتر بهره می برند(1) و فکرشان را چندان به دنیا مشغول نمی کنند.
- نفس لوّامه
لَااُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ. وَ لَااُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ.
«سوگند یاد نمی کنم به روز قیامت. و سوگند یاد نمی کنم به نفس لوّامه.»(قیامة / 1 و 2)
انسان هنگامی صاحب نفس لوّامه می شود که قبلاً از عهدۀ تمام امتحانات الهی برآمده و صاحب نفس مطمئنّه شده باشد. نفس لوّامه به هزار تا صفت جمیله داراست؛ همچون معرفت، ادب، فهم، کمال، لیاقت، مدیریّت، انسانیّت، شخصیّت، شهامت، شجاعت، صداقت، سخاوت، رحمت، رأفت، رقّت، شفقت، عطوفت، محبّت، مودّت، عفو، جود، کرم و فضل. نشانۀ نفس لوّامه قلب سلیم است و یکی از نشانه های قلب سلیم دیگران را بر خود مقدّم داشتن است؛ از این رو اشخاصی که صاحب نفس لوّامه هستند آن اندازه که از منفعت دیگران خوشحال می شوند از منفعت خودشان خوشحال نمی شوند. وانگهی اگر به فرض خدا و تمام ملائکه، پیامبران و امامان برای شخصی که صاحب نفس لوّامه است سوگند یاد کنند که اختیار تام داری و هر گناهی انجام دهی باز بعد از مرگ حتماً جایگاهت بهشت خواهد بود و او هم از این بابت خاطرجمع باشد، وی از روی شخصیّت، ادب و معرفت باز تا آخرین لحظۀ عمرش کوچک ترین گناهی انجام نمی دهد.
صاحبان نفس لوّامه، اولیاءالله هستند. وجود اینها جوهری است آمیخته به نور خدا. نفس لوّامه مانند ذرّه بین است؛ آن گونه که ذرّه بین نور خورشید را جذب می کند، نفس لوّامه نیز همان گونه نور خدا را جذب می کند و انسان صاحب علم لَدُنّی، علم الهام، علم هاتف، طیّ الارض و اسم اعظم می شود.
نفس مطمئنّه ممکن است در بعضی از مردم وجود داشته باشد امّا نفس لوّامه به ندرت یافت می شود؛ شاید از یک میلیارد نفر در یکی شان چند درجه اش وجود داشته باشد. چهارده معصوم(ع) صاحب نفس لوّامه هستند.
------------------
1- مصداق مضمون این رباعی می شوند: دل گفت مرا علم لدّنی هوس است / تعلیمم کن اگر تو را دسترس است / گفتم که الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ / در خانه اگر کس است یک حرف بس است
قلب سلیم و درجات آن
هر انسانی که معاشرت، مجالست، گفتار، رفتار، کردار، حرکات و سکناتش مطابق اصول و موازین قرآن باشد، دارای «قلب سلیم» است. هر کس دارای قلب سلیم باشد صبر، تحمّل، وقار، تمکین و مدارا خواهد داشت و انصاف، مروّت، سخاوت، احسان، نیکوکاری و طبع مرفوعه اش در حدّ بالا خواهد بود.
«قلب سلیم» 10 درجه است و هر درجه اش 10 صفر است که جمعاً 100 صفر می شود. قلب سلیم هر کس به رتبۀ 100 صفر برسد وی در زمرۀ اولیاءالله خواهد بود.
در عالم قبر، برزخ و قیامت برحسب درجۀ سلیم بودن قلب انسان از وی سؤال می شود.
روح و شعبه های آن
خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:
وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي.
«و از روح خود در آن(قالب آدم) دمیدم.»(حجر / 29)
و در جای دیگر خطاب به حضرت پیغمبر اکرم(ص) می فرماید:
وَ يَسْاَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبِّي وَ مَا اُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلًا.
«از تو دربارۀ روح سؤال می کنند، بگو روح از امر پروردگار من است و از علم به شما ندادند مگر اندکی.»(اسراء / 85)
«روح» امر خداست. برای ما روح نه معلوم است؛ نه قابل هضم است؛ نه قابل اخذ است؛ نه قابل لمس است و نه قابل رؤیت است. چطور خداوند محیّرالعقول است، روح نیز همان طور است.
«روح» در انسان جوهره است و یکی است ولی چهار شعبه دارد که عبارتند از:
روح طیرانی
روح حیوانی
روح جسمانی یا جسدی
روح انسانی
برای مثال: اگر ساعت را در نظر بگیریم یک چیز است ولی اجزا و کارکردش متنوّع است؛ چنان که هم ساعت شمار دارد؛ هم دقیقه شمار دارد؛ هم ثانیه شمار دارد؛ هم زنگ دارد؛ هم تاریخ دارد. کمّیّت و کیفیّتش نیز متنوّع است؛ چنان که بزرگش هم هست؛ کوچکش هم هست. ساعت دیواری هم هست؛ ساعت رومیزی هم هست؛ ساعت مچی هم هست. حال چنانچه یکی از اجزای غیرحسّاس ساعت خراب شود، اجزای دیگر به کار خود ادامه می دهد؛ مثلاً اگر عقربۀ ثانیه شمار خراب شود، عقربۀ دقیقه شمار و دیگر اجزا کار می کند. و اگر یکی از اجزای حسّاس ساعت خراب شود، ساعت درست کار نمی کند. و اگر خود ساعت کلّاً خراب شود، مثلاً به زمین بیفتد و بشکند، ساعت به کلّی از کار می افتد. وجود انسان همانند ساعت است و کار روح در بدن همانند کارکرد ساعت. چنانچه یکی از اعضای غیرحیاتی بدن آسیب ببیند، اعضای دیگر به کار خود ادامه می دهد؛ همین طور وقتی که روح طیرانی و یا روح حیوانی از بدن خارج می شود، کار دیگر شعبه های روح ادامه دارد. و اگر یکی از اعضای حیاتی بدن آسیب ببیند، وجود انسان به خوبی کار نمی کند و و به این سبب روح نیز دچار اشکال می شود. تا زمانی که بدن سالم و قوی است، روح نیز تقویت می شود و بهتر و بیشتر کار می کند؛ زمانی که بدن مریض و ضعیف شد، روح نیز تضعیف می شود و نمی تواند بهتر و بیشتر کار کند. و اگر بدن آسیب کلّی ببیند، انسان می میرد و چهار شعبۀ روح نیز که قبلاً به دستور وجود آماده به کار بود از بدن خارج می شود و به جز روح انسانی همه از بین می رود.
- روح طیرانی: در هنگام خواب از بدن انسان خارج می شود و طیران می کند و در همه جا، در آسمان ها و کرات دیگر و...، سیر کرده دریافت های خود را به روح انسانی مخابره می کند و در هنگام مرگ از بدن خارج می شود و از بین می رود.
- روح حیوانی: در هنگام بیماری با خروج قسمت اندکش از بدن کاهش می یابد؛ در نتیجه آدم با کم اشتهایی، کم حوصلگی و... مواجه می گردد و در هنگام مرگ از بدن خارج می شود و از بین می رود.
- روح جسمانی یا جسدی: در هنگام مرگ از بدن خارج می شود و از بین می رود و به سبب خروج آن از بدن، دیگر شعبه های روح نیز از بدن خارج می شود و به جز روح انسانی همه از بین می رود.
- روح انسانی: همان است که خداوند می فرماید: از روح خود در آن دمیدم. روح انسانی عنایت خداست و به سوی او باز می گردد و زوال پذیر نیست و دائم باقی می ماند. هر صفت و عادتی که انسان دارد به این روح مربوط است و هم اوست که در عالم قبر و برزخ لذّت و خوشی یا عذاب و خواری را درک می کند.